تبليغاتX
taghdir


taghdir

نیمه شب وقتیکه دوباره آغوش گرمت را تجربه کردم  این شعر را در گوشم زمزمه کردی:

خوابم یا بیدارم
توبامنی با من
همراه و همسایه
نزدیکتر از پیرهن
باور کنم یا نه هرم نفسهاتو
ایثار تن سوز
نجیب دستاتو

خوابم یا بیدارم 
لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست 
بگو که از افتاب نیست
بگو که بیدارم 
بگو که رویا نیست
بگو که بعد از این جدایی باما نیست

اگه این فقط یه خوابه
تاابد بزار بخوابم
بزار افتاب شم و تو خواب
از تو چشم تو بتابم
بزار اون پرنده باشم 
که باتن زخمی اسیره
عاشق مرگه که شاید 
توی دست تو بمیره

خوابم یا بیدارم
ای اومده از خواب
اغوشتو وا کن
قلب منو دریاب
برای خواب من
ای بهترین تعبیر
بامن مداراکن
ای عشق دامنگیر

من بی تو اندوه           
سرد زمستونم
پرنده ای زخمی
اسیر بارونم

ای مثل من عاشق
همتای من محجوب

بمون بمون بامن

ای بهترین ای خوب...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 13:30 توسط Mohammad

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستای گل شادمهرررررررررررررررررررررررررررررری

پس از مدتها سکوت آهنگ فوق العاده استاد شادمهر عقیلی به دستمون رسید که واسه دانلود واستون میزارم ویدئو این آهنگم پنجشنبه میاد!!!

آهنگ با کیفیت MP3 320                       

حالم عوض میشه …

آهنگ با کیفیت MP3 128


آهنگ با کیفیت OGG 64


          دانلود ویدیو 


ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 13:5 توسط Mohammad

امیدوارم روزی برسد که مردمان را برای آموزش به طویله ببرند؛
تا یکی از درسهای ساده اما مهم زندگی را از گاوها بیاموزند!
و پس از آن به جای "منم منم" از "مـــــــــا" استفاده کنند!

و دکتر حسابی چه حقیقت تلخی را مزه مزه کرد وقتی گفت:
"جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،
  خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش
  آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد."

دلم میخواهد روزی برسد که تقلب و پارتی جزء پرستیژ حساب نشود!
روزیکه نگوییم، چرا اول فلانی نمیکند! همه اول ها را از خودمان شروع کنیم!
روزیکه خودمان برای بازگرداندن حق دیگری پیش قدم شویم!
روزی را آرزو میکنم، که به جای توجیح اشتباهاتمان، آنها را با کمال میل بپذیریم و درصدد رفع برآییم.

روزی که به جای سرزنش یکدیگر، به تذکری بسنده کرده و همراه او به فکر راه چاره باشیم....
روزیکه به حقوق دیگری تعرض نکنیم و قیافه حق به جانب نگیریم....
روزی که برای انجام نیکی از هم سبقت یگیریم....
روزی بدور از دروغ و تزویر.... پراز حقیقت زندگی.

روزیکه...
.
.
.

روزهایم زیاد است، شاید همگی آنها اینجا جا نشوند...


نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 22:48 توسط Mohammad


یه روزی توی یه نقطه ای از این دنیای مجازی یه کلبه  داشتم که دلتنگی هامو

توش ثبت میکردم.از خوشی و ناخوشی هام مینوشتم.البته  دلتنگی هام شده بود

یه سایه مه الودی رو خوشی ها.شایدم  نبوده که دیده  شه. خلاصه اینکه  اینجارو ساختم.

تا با یه امید مضاعف شروع کنم زندگی دوباره رو. دوباره نو شم و

تجدید قوا کنم.نگاهم رو به دنیا عوض کنم.کمی سختگیرتر شم رو مسائل وخیلی...........

تغییرات دیگه که کم کم  باید  در خودم  درونی  کنم. و روزانه هامو با تموم

سختی هاش زیباتر ببینم....روزای امتحاناتم تموم شد 

 .انشالا سر فرصت  میام و بیشترمی نویسم

 از روزهای  تازه زندگی ام .روزهایی که قرار بود  با همراه زندگیم

 شروع شه اما مثل اینکه تنهایی جزیی جداناپذیراز وجود منه.حالا

منم با تنهایی هام انس میگیرم...

از همین لحظه خداحافظ گذشته.و سلام دنیای جدید تنهایی ها.....

                                                                          mohammad alone 


روی لینک زیر کلیک کن و حالشو ببر

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 12:47 توسط Mohammad

نیا باران 
زمین جای قشنگی نیست؛ 
من از جنس زمینم خوب میدانم، که: 
دریا، جاده ی تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرد... 
نیا باران 
زمین جای قشنگی نیست؛ 
من از جنس زمینم خوب میدانم، که: 
گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد... 
نیا باران 
زمین جای قشنگی نیست؛ 
من از جنس زمینم، خوب میدانم، که: 
اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند... 
نیا باران 
زمین جای قشنگی نیست؛ 
من از جنس زمینم خوب میدانم: 
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند... 
نیا باران 
پشیمان میشوی از آمدن؛ 
زمین جای قشنگی نیست؛ 
در ناودان ها گیر خواهی کرد... 
نیا باران 
در اینجا قدر نشناسند مردم؛ 
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند... 

نیا باران...

نيا...


نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 15:46 توسط Mohammad

من نمی دانم چیست 

که چنین زار و پریشان شده ام
 
و چرا ؟؟مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد ؟؟؟
 
نکند باز من عاشق شده ام؟؟!! 

من نمی دانم چیست 
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟؟

و مرا می شکند ، می سوزد 

و مرا زود به هم می ریزد . 

راستی !.... 
نگرانی من از بابت چیست ؟؟؟ 

و چرا اینهمه رفتار ترا می پایم 

و چرا اینهمه دلواپس... چشمان توام؟؟؟؟ 

ریشه ی اینهمه دلتنگی چیست ؟؟؟ 

نکند باز من عاشق شده ام؟


نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 13:4 توسط Mohammad

چه گرمایی دارد آن دستان مهربانت.
آن لحظه که در کنارمی احساس میکنم که به تنها آرزوی زندگی ام رسیده ام.
دلم میخواهد برای همیشه و تا ابد در کنار تو باشم و با گرمای عشق تو زندگی کنم عزیزم.
 حتی یک لحظه نیز طاقت دوری تو را ندارم ای بهترینم.
چه آرامشی دارم آنگاه که سرم را بر روی شانه های مهربان تو میگذارم و تو نیز مرا نوازش میکنی و به من میگویی که دوستم داری. لحظه ای که در کنار تو هستم ، لحظه ای است که به اوج عشق می رسم و با تمام وجود عشق را حس میکنم. عاشقانه تو را در میان آغوش خویش میگیرم و برایت اشک میریزم و التماست میکنم که  هیچگاه مرا تنها نگذاری.
این قلب عاشقم بدجور به وجود تو نیاز دارد و دستانم تشنه گرفتن آن دستان گرم تو می باشند.
چه لحظه عاشقانه ای است ، آنگاه که تو در آغوشمی و به من عشق و محبت می رسانی.
در کنار تو بودن را برای همیشه میخواهم و میدانی که با عطر نفسهایت زنده ام.
کاش برای همیشه در کنارم بودی و هیچگاه حتی یک لحظه نیز از من دور نمی شدی.
زندگی برایم با وجود تو زیباست و آنگاه که در کنار تو هستم زیباترین لحظه زندگی ام خواهد بود. آن لحظه است که دلم میخواهد هر چه احساس عاشقانه در وجودم است را به تو ابراز کنم. آن لحظه تمام رازهای عاشقانه در دلم فاش می شوند. چه لحظه زیبایی است آنگاه که با آن چشمان زیبایت به من نگاه میکنی و لبخند عاشقانه ای میزنی و مرا در آغوش خودت می فشاری.
الهی من فدای آن چشمان زیبایت شوم ، فدای آن قلب مهربانی شوم که بدجور مرا عاشق کرده است.
اگر می دانستی چقدر دوستت دارم بیشتر از همیشه قدر مرا می دانستی.
قدر تو را می دانم ای تک ستاره آسمان زندگی و به وجود تو در قلبم افتخار میکنم.
چه لحظه زیباتری است آنگاه که تو به من میگویی که دوستت دارم عزیزم.
این حس عاشقانه من است ، آن لحظه آتش عشق من آنقدر شعله ور می شود که مرا می سوزاند! دلم میخواهد بسوزم باز بگو که دوستم داری ای بهترینم.


نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 10:46 توسط Mohammad

متن آهنگJustin Bieber-Baby

برای دانلود و  دریافت متن این آهنگ روی ادامه مطلب کلیک کنید...اتاقچه کدهاي زيبا ::: سفارش کد رايگان


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 21:33 توسط Mohammad

هرگز دستی رو نگیر که قصد شکستن قلبش رو داری...

هرگز نگو برای همیشه...وقتی میدونی یه روزی ازش جدا میشی...

هرگز نگو دوسش داری وقتی بهش اهمیت نمیدی...

هرگز درباره احساسات حرف نزن وقتی وجود نداره...

هرگز به چشاش نگاه نکن وقتی قصد دروغ داری...

هرگز بهش سلام نکن وقتی میدونی خداحافظی در پیشه...

هرگز به کسی نگو تنها اونه وقتی که تو ذهنت به یکی دیگه فک میکنی...

هرگز به این آسونی ها از دستش نده چون شاید هیچوقت کسی رو پیدا نکنی که انقد دوست داشته باشه...



نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 22:12 توسط Mohammad

برای تو نامه ای می نویسم ...دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند ! خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟! 

  حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی ! قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! دلتنگ کسی که دوستش داری...برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی ! برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی ! 

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟ پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟ 

هنوز زود است ...برای تو که از حال دلم غافلی زود است ..نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی...خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ...نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ...
این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو، از مسافری که عمری عاشقت بود ...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 14:57 توسط Mohammad

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست.

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست.

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم , کافیست.

عکس های رمانتیک و عاشقانه


نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 13:19 توسط Mohammad


باز باران با ترانه


می خورد بر بام خانه


یادم آمد کربلا را


دشت پر شور و بلا را


گردش یک ظهر غمگین


گرم و خونین


لرزش طفلان نالان


زیر تیغ و نیزه ها را


با صدای گریه های کودکانه


وندر این صحرای سوزان


می دود طفلی سه ساله


پر ز ناله،دلشکسته،پای خسته


باز باران قطره قطره


می چکد از چوب محمل


باز باران با محرم


باز باران با محرم



نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 15:20 توسط Mohammad

چقدر با تو بودن زیباست

چقدر زیباست بر شانه هایت تکیه کردن

چقدر زیباست در آغوش گرم تو اشک ریختن

و در آغوش تو به خواب رفتن

ای کاش هیچگاه بیدار نشوم

و همیشه در آغوشت باشم

همیشه در کنار تو

با دستان گرمت مرا نوازش کنی

و با لبان آتشینت بر لبم بوسه زنی

دوشادوش هم در زیر بارن قدم زنیم

پا بر روی برگهای زرد پاییز گذاریم

و خش خش آنها را احساس کنیم

شبهادر زیر نور مهتاب

در کنار دریای مواج بنشینیم

و برای هم از عشق بگوییم

افسوس

افسوس

که اینها همه رویای زیبا و محالی بیش نیست


نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 17:50 توسط Mohammad

امیدوارم که حال همگیتون خوب باشه!!!!!

97phc2t5nktus7fp6n4.jpg

این داستان رو بخونید ببینید چقدر ساده یک عشق را از دست داد خوب شما به این سادگی از این ماجرا نگذرید این داستان معنی و مفهوم نهفته ای رو دارد.

 

عاشقم اما خجالت می کشم .... !

عاشقم اما خجالت می کشم .... !
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی 
صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.



 تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.



روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره . 
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.


می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .

 
ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم.


با خودم فکر می کردم و گریه می کردم .
 
  از من به شما نصیحت:  اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. 

هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!
 
 حالا من چه بگم به .....

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 10:14 توسط Mohammad

گفتیم عاشق که شدیم دیگر هیچ غم و اندوهی نخواهیم داشت دیگر تنهایی ها تمام می شود نگو که عاشق که شدی یه جور دیگه احساس تنهایی می کنی یه جور دیگه غم غصه داری دلشره داری دلهره داری همش ترس از جدایی داری عاشق که شدی از دلتنگی و انتظار، دنیای به این بزرگی برات اندازه یه اتاق میشه... خدایا این انتظار و دوری چقدر سخته ولی این نزدیکی دلهاست که این انتظار و سختی رو شرین می کنه امید به وصال هست که این سختی ها و دلتنگی هارو برای عاشق شیرینتر از عسل می کنه... این لحظه ها برای من شیرین ترین لحظات زندگیم خواهد بود... عزیزم من این سختی ها را برای وصال تو تحمل می کنم و از ته قلبم از ته قلبی که لحظه به لحظه برای تو می تپه می گویم خیلی دوستت دارم                                

                                                           مــــــــــرگ

دوستت دارم

            دوستت دارم

                          دوستت دارم

                                      دوستت دارم

                                                دوستت دارم

                                                          دوستت دارم

                                                                    دوستت دارم

                                                                              دوستت دارم

اینا پله های دوست داشتن منه که آخرین پله مرگه، یعنی تا لحظه مرگ دوستت خواهم داشت عزیزم

123Friendster.Com

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:20 توسط Mohammad

 

عشق یعنی هستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

 

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

 

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

 

عشق یعنی انتظار.انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

 

عشق یعنی تا سحر دریا شدن

مثل یک پروانه بی پروا شدن

 

عشق یعنی سر به زیر انداختن

در حریم دلبری جان باختن

 

عشق یعنی بر سر دار امدن

بی محابا دیدن یار امدن


عشق یعنی پر زدن بی بال و پر

دیده را دریا نمودن تا سحر

 

عشق یعنی دیده بر خنجر زدن

مثل طوطی در قفس پرپر زدن

 

عشق یعنی گفتگو با کربلا

سر کشیدن باده از جام بلا

 

عشق یعنی گم شدن در جام می

راز دل بی پرده شنیدن زنی

 

عشق یعنی مثل گل واشدن

فارغ از بی تابی دنیا شدن

 

 

عشق یعنی شب نشینی با خدا

گفتگو با ناله ی بی صدا

 

عشق یعنی پایکوبی در منا

با صفا دل را نمودن اشنا

 

عشق یعنی دیدن موسی به طور

یک جهان بینا شدن از بوی نور

 

عشق یعنی پای هر بت لا شدن

مست ومجنون در پی لیلا شدن

 

عشق یعنی از حرا تا کربلا

جان سپردن تشنه لب در نینوا

 

عشق یعنی چون کبوتر ساده باش

پای هر صاحب دلی افتاده باش

 

عشق یعنی فارغ از رنگ و ریا

دوستی با گل ولاله بی ریا

 

عشق یعنی کار نیکو کردن است

بر صداقت راستی خو کردن است

 

عشق یعنی عشقبازی با چمن

گفتگو با لاله و یاسمن

 

عشق یعنی مثل خون قرمز شدن

هر شبی با گریه مهتابی شدن

 

عشق یعنی جوشش می در سبو

مستی و دیوانگی بی های و هوی

 

عشق یعنی با سحر همدم شدن

در دبستان ادب ادم شدن

 

عشق یعنی مرگ در میدان جنگ

کشته دلدار گشتن بی درنگ

 

عشق یعنی بی نیازی از جام جم

شاد کردن دیده ودل وقت غم

 

عشق یعنی با طهارت با وضو

با خدا شب را نمودن گفتگو

 

عشق یعنی دیدن روی حبیب

عشقبازی در فراز و در نشیب

 

عشق یعنی رویش لطف و صفا

یا شنا در برکه ی مهر ووفا

 

عشق یعنی گریه ای در نیمه شب

عقده بشکستن به هق هق زیر لب

 

عشق یعنی خنده بر روی پدر

خنده ای شیرینتر از شهد وشکر

 

عشق یعنی پاره ابری دلپذیر

تا فرو بارد بر اغوش کویر

 

عشق یعنی که ما عادت کنیم

مهربانی را به هم قسمت کنیم

 

عشق یعنی جذبه های اسمان

خنده ماه از پس ابر زمان

 

عشق یعنی کینه ها را کم کنیم

باغ دل از مهر خود خرم کنیم

 

عشق یعنی واصل دریا شدن

چون خدا از غیر خود یکتا شدن

 

عشق یعنی پر زدن تا اسمان

غوطه ور گشتن به دریای زمان

 

عشق یعنی دل بریدن از تن درد افرین

تا به معراجی فراسوی زمین

 

عشق یعنی گم شدن در خاک خواهش بی قرار

رویشی از نو به رنگ نو بهار

 

عشق یعنی بیستون بشکافتن

ره به ذهن یار شیرین یافتن

 

عشق یعنی خود فنا کردن به امید وصال

تا گل رویش بروید در خیال
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:11 توسط Mohammad

Gm              A#                          G#          A#           Gm          Cm

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست          تو ساده دل کندی ولی    تقدیر بی تقصیر نیست

Gm           A#                        G#          A#         Gm    Cm

با این که بی تاب منی بازم منو خط می زنی       باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

Gm     A#             G#     A#               Gm   Cm             Gm             Cm

کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه         اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

Gm                      G#           A#              Gm      Cm             Gm                 Cm

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور      وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور

Gm      G#              A#                    G#      A#             Gm         Cm

آخر یک شب این گریه ها سوی چشامو می بره    عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

Gm        G#            A#                  G#      A#         Gm              Cm

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی                 راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

Gm       G#        Gm      Cm           Gm       G#     Gm                    Cm

پیدات کنم حتی اگه پروازمو  پرپر   کنی              محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی 

Gm       G#           Gm               Cm         Gm       G#           Gm                Cm

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست         تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست


          

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 19:57 توسط Mohammad




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت